شبها چراغ دلت را روشن بذار تا راه پاکی را گم نکنه،شبهای بی فرشته خیلی سخت میگذره ،مثل روزهای بی تو
شعر خوب از تو خوندن دیگه لالایی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم دست خوب مهربونی باورت باشه عزیزم.......... تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنیشینم کافیست گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور ترا خواب ببینم کافیست. ترا خدا دعا کنین که برگرده.......رفت .....رفت............. کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم پلک هایی که تا وقتی خون در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند عشق را باید از آن ها آموخت …! میخواهی بروی؟ خب برو... انتظار مرا وحشتی نیست شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود برو... برای چه ایستاده ایی؟ به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟ برو.. تردید نکن نفس های آخر است نترس برو... احساسم اگر نمیرد بی شک مابقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست برو... یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود پس راحت برو مسافری در راه انتظارت را میکشد طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد برو... فقط برو..... چه لغت بيمناک وشورانگيزي است! از شنيدن آن احساسات جانگدازي به انسان دست ميدهد خنده را از لب ميزدايد شادماني را از دل ميبرد تيرگي و افسردگي آورده هزار گونه انديشه هاي پريشان از جلو چشم مي گذراند. زندگاني از مرگ جدايي ناپذير است. تا زندگاني نباشد مرگ نخواهد بود و همچنيين تا مرگ نباشد زندگاني وجود خارجي نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترين ذره روي زمين دير يا زود ميميرند: سنگها گياهها جانوران هر کدام پي در پي به دنيا آمده و به سراي نيستي رهسپار ميشده و در گوشه فراموشي مشتي گرد و غبار ميگردند. زمين لااباليانه گردش خود را در سپهر بيپايان دنبال ميکند طبيعت روي بازمانده آنها دوباره زندگاني را از سر ميگيرد: خورشيد پرتو افشاني ميکند نسيم ميوزد گلها هوا را خوشبو ميگردانند پرندگان نغمه سرايي ميکنند همه جنبندگان به جوش و خروش ميآيند. آسمان لبخند ميزند زمين ميپروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگاني را درو ميکنند... . مرگ همه هستي را به يک چشم نگريسته و سرنوشت آنها را يکسان ميکند: نه توانگر ميشناسد نه گدا نه پستي نه بلندي و در مغاک تيره آدميزاد گياه و جانور را در پهلوي يکديگر ميخواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخيمان از بيداد گري خود دست ميکشند بيگناهان شکنجه نميشوند نه ستمگر است نه ستمديده بزرگ و کوچک در خواب شيريني غنودهاند. چه خواب آرام و گواراي که روي بامداد را نميبينند داد و فرياد و آشوب و غوغاي زندگاني را نميشنوند. بهترين پناهي است براي دردها غمها رنج ها و بيدادگري هاي زندگاني آتش شرربار هوي و هوس خاموش ميشود همه اين جنگ و جدال کشتارها و زندگي ها کشمکشها و خودستاني هاي آدميزاد در سينه خاک تاريک و سرما و تنگناي گور فروکش کرده آرام ميگيرد. اگر مرگ نبود همه آرزويش را ميکردند فرياد هاي ناامدي به آسمان بلند ميشد به طبيعت نفرين ميفرستادند. اگر زندگاني سپري نميشد چقدر تلخ و ترسناک بود. هنگامي که آزمايش سخت و دشوار زندگاني چراغ هاي فريبنده جواني را خاموش کرده سرچشمه مهرباني خشک شده سردي تاريکي و زشتي گريبانگير ميگردد اوست که چاره ميبخشد اوست که اندام خميده سيماي پرچين تن رنجور را در خوابگاه آسايش مينهد. اي مرگ! تو از غم و اندوه زندگاني کاسته آن را از دوش برميداري. سيه روز تيره بخت سرگردان را سر و سامان ميدهي تو نوشداروي ماتمزدگي و نااميدي ميباشي ديده سرشک بار را خشک ميگرداني تو مانند مادر مهرباني هستي که بچه خود را پس از يک روز توفاني در آغوش کشيده نوازش ميکند و ميخواباند تو زندگاني تلخ زندگاني درنده نيستي که آدميان را به سوي گمراهي کشانيده در گرداب سهمناک پرتاب ميکند تو هستي که به دون پروري فرومايگي خودپسندي چشمتنگي و آز آدميزاد خنديده پرده به روي کارهاي ناشايسته او ميگستراني. کيست که شراب شرنگ آگين تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گريزان است فرشته تابناک را اهريمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بيم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان ميزند؟ تو پرتو درخشاني اما تاريکيت ميپندارند تو سروش فرخنده شادماني هستي اما در آستانه تو شيون ميکشند تو فرستاده سوگواري نيستي تو درمان دلهاي پژمرده ميباشي تو دريچه اميد به روي نا اميدان باز ميکني تو از کاروان خسته و درمانده زندگاني ميهمان نوازي کرده آنها را از رنج راه و خستگي ميرهاني تو سزاوار ستايش هستي تو زندگاني جاويدان داري... صادق هدایت میدانم پشت تمام این بوران های پائیزی پای توئی در میان است.......! شاید برگشته ای و جایی میان همین خیابانها در حال قدم زدنی....... جای موهایت اینجا خیال میبافم و به خود میپیچم.......! نقش خاطره میزند دروغ هایت بر خیال کهنه من......! ابریشم موهایت،حکایت جاده ی ابریشم است..... تمام تاریخ را به هم گره میزند...... بی هیچ پناهی..... به ناگاه بیخبر آمدی ..... آرام شدم. حالی دوباره گرفتم ..... به خود آمدم آنگاه دچارت بودم .... ناگهان ترسیدم .... نکند تقاص گناه دیگری را از من بگیری!!! هر اسم را با تو در میان گذاشتم و تو .... گفتی که اینچنین نخواهد بود..... آرام شدم ....دل سپردم ..... تنها شدم .... به انتظار نشستم..... صبر پیشه کردم .... از غمت بیمار شدم اما تو نیامدی...... اکنون مدتها گذشته و من تازه دریافتم که انتقامی سخت از من گرفته ای!!!! به جرم ناکرده و در اوج بی خبری.... حال شکسته ام ..... و کنون تو آرامی و مسرور ..... بیازار مرا که شادی تو آرزوی من است!!! روزی که بشکند شعرهایم غرق می شوند...!!!.... ----- به سلامتی تو هر شب یک جرعه تنهایی می نوشم و آرزو میکنم که هرگز باده تنهایی ننوشی!!! ----- می دانی عشق چیست؟؟؟ همین!!! همین که تو نمیدانی و من میدانم!!! سعی نکن که بدانی یا بفهمی دانستنش درد دارد........ عاشق که باشی درد معشوق را تاب نمی آوری!!!!!!!! پردیس آصف تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن آه این منم ای آینه! کم سرزنشم کن آن روز که من دل به سر زلف تو بستم دل سرزنشم کرد، تو هم سرزنشم کن ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم اینبار قدم روی قدم سرزنشم کن من سایهی پنهان شده در پشت غبارم آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن
اگر چون رود میخواهد که با دریا بیامیزد بگو چون چشمه بر زانو گذارد دست و برخیزد
به حرف دوستان از دست من دامن مکش هرچند به ساحل گفتهاند از صحبت دریا بپرهیزد
چه بیم از دیگران؟ در چشم مردم بوسه میگیریم که با این معصیتها آبروی ما نمیریزد
بیا سر در گریبان هم از دنیا بیاساییم مگر ما را خدا «باهم» در آن دنیا برانگیزد
در این پیرانه سر، سجادهای دارم که میترسم خدا با آن مرا از حلقهی دوزخ بیاویزد
مرا روز قیامت با غمت از خاک میخوانند چه محشر میشود مستی که از خواب تو برخیزد
شعر:فاضل نظری![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



